برادر علی,برادر علی

صداش کردم,برگشت و گفت اینجام مارو ول نمیکنی,دو دقیقه وایسا من دست نماز بگیرم لا اقل عزیز دل.

شیر منبع آب رو بست.

بیسیم و نشونش دادم و گفتم برادر از قرارگاه پشت بیسیمه.

اخمش رو کشید تو هم و گفت :لا اله الا الله,بده من ببینم.

حمزه,قاسم,بفرمایید برادر.

پشت بیسیم,با خنده گفت حمزه جان,قاسم نیستم, شهید هادی هستم.

برادر علی گفت:چی فرمودید برادر؟

پشت بیسیم,با خنده گفت علیرضا جان ,عرض کردم که شهید هادی هستم.علیرضا هادی.

برادر علی به بیسیم نگاه کرد , اشک تو چشماش جمع شد و گفت,هادی جان خودتی؟

پشت بیسیم,دوباره با خنده گفت:مرد حسابی مگه بیکارم بزارمت سر کار؟

علیرضا:ببین برادر,بشین قرارگاه من اومدم

هادی پشت بیسیم:من جایی نمیرم,ولی مردونه بیا,مثل اون دفه نشه.

علیرضا:بشین الان راه می افتم.

بیسیم رو بهم داد و گفت برو به برادر هاشمی بگو میخوام برم قرارگاه,به برادر عسگری هم بگو من تا شب برمیگردم,حواسش جمع باشه.

علیرضا هادی جانشین برادر علی بود,عملیات والفجر شش وقتی برادر علی از سنگر میاد بیرون و سوار ماشین میشه,همون موقع خمپاره میاد میخوره توی سنگر.

برادر هادی رو از زیر آوار می کشونن بیرون و می فرستن عقب.

ایشون رو منتقل میکنن مشهد برای مداوا ,توی لیست ارسالی به فرماندهی اشتباها بجای قاسم هادی مقابل اسم علیرضا هادی به عنوان شهید علامت میزنن.

برادر علی با چفیه داشت صورتش رو خشک میکرد گفت:شما زحمت بکش با من بیا.

نمازش رو خوند و گفت بریم؟

پوتینش رو پاش کرد و نشست روی موتور نشستم ترکش.

راه افتادیم ,فاصله ی ما تا قرارگاه نزدیک به یک ساعت بود.

وسط جاده بیه تویاتا وایساده بود و راننده اش داشت داشت باهاش ور میرفت .

زد کنار و گفت:سلام برادر چیزی شده.

سرش رو که راننده آورد بالا حاج عباس بود.راننده قرارگاه.

گفت :خاموش کرده حاجی

برادر علی به من گفت پیشش بمون,کمکش کن.

گفتم من که بلد نیستم چیکار باید بکنم.

حاج عباس گفت:حالا بشین پشت فرمون یه استارت بزن

نشستم و استارت زدم,روشن شد.

برادر علی گفت شما با حاج عباس با هم بیاین و حرکت کرد.

اومدم پایین و رفتم نشستم روی صندلی شاگرد.

حاج عباس کاپوت ماشین رو بست نشست پشت فرمون.

گفت ببینم  رفیقمون کجا میرفت با این عجله ؟

گفتم قرارگاه

راه افتادیم و از دور میدیدمش.

یهو صدای هواپیما از بالا سرمون شنیدم و پشت سر هم موشک بود که می خورد زمین

دقیقا جلوی مارو زد یهو دیدم برادر علی نیست .

حاج عباس ماشين رو نگه داشت و با چشم شروع كرد به دنبال برادر علي گشتن.

....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 14:14 | لینک  | 

گفت‌وگوی شب هجران تو کردم با شمع

آن‌قدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

امشب کار بسیار داشتم، ممکن نشد که خدمت شما برسم اگر حیات باشد فردا شب خدمت می‌رسم. حاجی هم تشریف شریف دارد این‌جا.
نایب‌السلطنه فرمودند شما را روز دوشنبه به اردبیل بفرستم و خودشان روز شنبه‌ی آینده از این‌جا حرکت می‌فرمایند به اردبیل می‌آیند. هیچ معطلی در حرکت از این‌جا ندارند مگر این‌که صد قاطر و بیست‌وپنج اسب حالا به اردبیل و مراغه می‌رود. باید برگردد که موکب والا حرکت تواند نمود.
من هنوز استخاره نکرده‌ام که به اردبیل بروی یا ترکمان بروی یا همین‌جا بمانید تا نایب‌السلطنه حرکت بفرماید. سیاهه‌ی مال و آدمی که با شما باشند جداگانه فرستادم که بدانید اما اگر این‌جا بمانید نایب‌السلطنه فرمودند تخت روان را با یک یدک یراق‌طلا همراه هم‌شیره‌ی طهماسب‌میرزا تا مراغه بفرستید. نایب‌السلطنه روحی‌فداه قدغن فرمود که از خانواده‌ی نواب فریدون‌میرزا کسی به چادرهای اردوی والا نیاید.

نگاشته شهيد ميرزا سيد ابوالقاسم قائم مقام فراهاني

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 17:28 | لینک  | 

خیلی تند و تیز بود 

اول نوشتم , چند مرتبه مرور کردم و آخر کار حذفش کردم.

فقط همین را عرض کنم:خدایا مجلسیان سفیه مارا شعور و درک و فهم و عقل و درایت و ادب و احترام و حلم و اصالت و مهربانی و خوشروی و نجابت,عنایت بفرما 

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 16:55 | لینک  |